تبلیغات
پیش مرگ - مطالب مهر 1392
جامعه ای که فدایی ندارد، محکوم به نابودی است. (شهید دستغیب)
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : جنات .
تاریخ : سه شنبه 30 مهر 1392
نظرات
1.ملکه الیزابت دوم (ملکه بریتانیا) که فقط 4 نفر مسئول حمل شنل او هستند



2. رهبر ایران





مرتبط با: بین المللی ,
نویسنده : جنات .
تاریخ : سه شنبه 30 مهر 1392
نظرات
اروپایی ها صبح تا عصر سر کار هستند و مثل اسب کار می کنند تا پول دربیارن.
عصرها هم دنبال خوشی شون هستند و مست می کنند تا لذت دنیا رو ببرند!
و اونقدر کیف می کنند که یا توی جوب و سطل زباله باید دنبالشون گشت؛
یا دستشویی رو با تخت خواب اشتباه گرفتند؛
یا مثلا یکهو در کمال تعجب می بینید یکی وسط خیابون یا پیاده رو را با دستشویی خونش اشتباه گرفته؛
یا گند زده به لباس هاش...
یا یه بلایی سر خودش آورده یا یکی دیگه رو ترکونده!
خوش به حالشون

این وسط اونی که واقعا لذت می بره و کیف می کنه، دولت ها و سیاست مدارها هستند؛
چون با یک سری حیوان ِ مست و عیاش طرف اند که حتی راه دستشویی خونشون رو هم گم می کنند!
چه برسه به انتقاد به حکومت و اعتراض به سیاست های کشورشون

(البته جدا کنید حساب اروپایی هایی که نه میخورند و نه حتی غروب به بعد از خونه بیرون میرن تا با این صحنه ها مواجه شن)




















نویسنده : جنات .
تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
نظرات


آیت الله بروجردی –مرجع عالیقدر شیعه و متوفای 1380 هـ ق- از معدود ایرانی هایی بودند که پول را تا نمی کردند!

ایشان در مورد اسكناس می فرموند:

باید كیف مخصوصی داشته باشید كه اسكناس دولّا و فرسوده نشود.

 

جالبه که اسكناس های زمان ایشان، اسكناس های رضاخانی بود كه بسیار با روحانیت شیعه مخالف بود و پانزده سال درب مدرسه های علمیه را بست، بسیاری از روحانیون را خلع لباس كرد و روضه خواندن را ممنوع كرد[1]

 ...........................................................

[1] . اصول ثابت سیره معصومین، محمد حسن ربانی، ص 343



نویسنده : جنات .
تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
نظرات


فکر نمی کنم کسی ایرانی باشد و در خانه اش حداقل 10-12 لوح تقدیر نداشته باشد!
ما حتی برای کارهای نکرده مان هم کف می زنیم و هورا می کشیم!
اینجا قرار است روزی در آینده ای که معلوم نیست دو سال دیگر است یا ده سال دیگر، سدی، نیروگاهی، فرودگاهی، بیمارستانی و ... احداث شود.
کلنگ که دست می گیریم، هزارتا عکس یادگاری می اندازیم و تبریک می گوییم به خودمان که عجب تصمیمی گرفته ایم!
اگر نصف اینکه چشم انتظار هستیم کسی از در بیاید و بگوید که ما جواهری هستیم در گوشه ی این اداره و آن شرکت، منتظر انتقاد اطرافیان بودیم؛ چقدر جلو می افتادیم!

آب اگر تکان نخورد می گندد، حتی اگر به قاعده ی یک دریا آب باشد.
تشکر شما را تکان می دهد یا انتقاد؟
دنبال چیزی باشید که تکانتان بدهد و إلّا می گندید.


از دوستانتان هم توقع انتقاد نداشته باشید. چون از روی نجابت، چیزی نمی گویند که ناراحت شوید.
هیچ کس مثل دشمنان و رقبای شما، از شما انتقاد نخواهد کرد.


نویسنده : جنات .
تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
نظرات


چند سال پیش، دو دانشجوی كره ای، به یكی از دانشگاه های علوم دینی كشورمان آمدند. (این قضیه حداقل مال 5-6 سال پیشه!) و ظرف كمتر از 2ماه، به كشور متبوعشون برگشتند.

به این خاطر كه بی برنامگی و تأخیر در شروع سال تحصیلی و آغاز و پایان كلاس ها رو نمی فهمیدند! درك نمی كردند كه ما چطور در اینهمه بی نظمی زنده مانده ایم و ترجیح دادند خودشون رو نجات بدهند.


باز بگو چرا ما پیشرفت نمی کنیم!

مرتبط با: مسائل روز ,
نویسنده : جنات .
تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392
نظرات


برای بهتر دیدن تصویر، آنرا در رایانه خود ذخیره کنید.


مرتبط با: پوستر ,
نویسنده : جنات .
تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392
نظرات


از وقتی كه پای اتوبوس قم - تهران بودیم داشتم فكر می كردم كه چطور به این دخترخانومی كه مثل ما تو صف ایستاده بود بگم كه موهاش رو بپوشونه. طوری كه عوارض كمتری داشته باشه.

سوار كه شدیم درست صندلی پشت سرش رو انتخاب كردم كه اگر به نتیجه ای رسیدم نزدیكش باشم.

یك كم كه گذشت یك آقایی با لحن عصبانی همیشگی مردها بهش گفت : خانوم موهاتو بپوشون!

ظاهرا دختره خواب بود یا خودش رو به خواب زده بود و محل نگذاشت.

آقاهه غرغر كنان برگشت و گفت كره انگار! اصلا به روی خودش نمیاره!

كمی گذشت رئیسش بهش زنگ زد و ظاهرا داشت بخاطر مسئله ای توبیخش می كرد. دختره هم لم داده بود گاهی موافقت می كرد و گاهی مخالفت (تو پرانتز بگم كه هیچ موجودی جز زن ها نمی تونن وقتی با رئیس عصبانی شون صحبت می كنن لم بدن و ریلكس باشن!)

دیدم كه این وسط ها روسری اش دیگه رسماً داره از سرش می افته و خیلی خیطه اگر با این چادر و روسری سفتی كه بستم هیچی بهش نگم و مثل هویج اینجا بشینم.

بلند شدم و سرم رو خم كردم در گوشش گفتم: عزیزم! داره می افته

گفت: چی؟

گفتم: روسری!

همین!

لبخند زد و روسری اش رو در حد مقبولی كشید جلو

حرم امام خمینی من و شوهرم پیاده شدیم. و همون دختر خانوم 180 درجه روی صندلی اش برگشت و بهم نگاه كرد. و به هم لبخند زدیم.

حقیقتاً من هیچ چیزی نگفته بودم غیر از 3 – 4 كلمه ی ناقابل!