تبلیغات
پیش مرگ - مطالب مهارت های اجتماعی
جامعه ای که فدایی ندارد، محکوم به نابودی است. (شهید دستغیب)
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : جنات .
تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند 1392
نظرات


شما در سفرهای نوروزی ماشین پلاک قرمز ببینید در خدمت اهل و عیال، چکار می کنید؟
نچ نچ؟
با یک یادداشت نوشتن و گذاشتن زیر برف پاک کن طرف میشه خیلی کارها کرد.
آدم ها حس بدی پیدا می کنند وقتی بفهمند نگاه دیگران به اونها با احترام نیست.


نویسنده : جنات .
تاریخ : جمعه 22 آذر 1392
نظرات
خدا کلا مهمانی را خیلی دوست دارد. هم کلّی هندوانه زیر بغل میزبان می گذارد و هم میهمان. که چه؟
که جنابعالی پاشنه ور بکشید و تشریف بیاورید خانه ما ! که چه؟
که ما دیگ بالا و پایین کنیم و تدارک ببینیم و خم راست شویم جلوی شما و پذیرایی کنیم از شمایی که میهمان مایی و حبیب خدا !
اما این چه حبیبی است که به بلا می ماند؟
از زمانی که زنگ تلفن به صدا در می آید و خبر تشریف فرمایی مهمان مخابره می شود تا ساعتی که حقیتاً تشریف می آورند؛ زلزله ای در دل و جان اهل خانه و البته در کاشانه شما پدید می آید. اقیانوس آرام زندگی تان مواج می شود و اگر، اگــــــــــر انسان منظمی بوده باشید، کلّی از برنامه های زندگی تان عقب می افتید.
به حسب اتفاق، این عیناً همان میهمانی ای است که خدا خیلی دوست دارد.
چرا؟ به هزار و یک دلیل!
1001- شما با مدرک فلان و افتخارات بهمان، کلی بالا و پایین می کنید و خم و راست می شوید جلوی دیپلم ردّی ای که مهمان شماست. فکر می کنید دیگه غرور می مونه واستون؟
1002- شما، یک آدم خود خواه، خودشیفته، بداخلاق، خنک و نچسب، در طول مدت میهمانی چپ و راست لبخند می زنید به مهمانتون و قربون صدقه بچه شان می شوید  و عزیزم و جانم تحویل می دهید. له می شود خود شیفتگی تان!  
1003- ما آدم ها طوری طراحی شده ایم که خوراکی هر چه خوشمزه تر باشد، دوست داریم تنها تر باشیم تا سهم بیشتری به ما برسد. گاهی در به در دنبال یک هم کلاسی می گردید و دست آخر با یک پاکت خوراکی از آن خوشمزه ها و گران هایش، پشت مشت های دانشگاه پیدایش می کنید. 
اما وقتی برایتان مهمان می آید، اگر بهترین هایی که دارید را برای پذیرایی بیاورید، بچه مهمان هی جلوی چشمان شما بیاید یک گاز بزند و بیاندازد و برود و دوباره بعدی؛ آی شما زجر کش می شوید! 
اما در عوض دیگر آن آدم خسیس و تک خور قبلی نیستید.

مهمونی هم عین خنده می مونه که بر هر درد بی درمانی دواست!

نویسنده : جنات .
تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392
نظرات


 


در فرهنگ شفاهی مان می گوییم:
«پشت دستم را داغ كردم كه دیگر به كسی كمك كنم»
«به فلانی خوبی نیومده»
یا «آمدم صواب كنم كباب شدم»
یا «دستم نمك ندارد»
در نتیجه گزینشی كمك می كنیم.
بعضی آدم ها سوء استفاده گر یا فرصت طلب اند. بعضی دیگر قدردان نیستند. بعضی قدردان كه نیستند هیچ، حتی لگد هم می زنند!
ما اینها را از لیست خارج می كنیم. اگر بخواهیم خوبی به كسی بكنیم، می گردیم دنبال آدم های شایسته و اهل. كسی كه به اصلاح خودمون لیاقت داشته باشه بهش حال بدیم.
كسی با همین تصور خدمت امام حسین (ع) رفت و گفت:
إن المعروف أذا أصدی إلی غیره ضاع
اگر به انسان نا اهلی خوبی كنیم، زحمت مان هدر رفته است.

امام در پاسخ فرمودند:
لیس كذلك! ولكن تكون الصنیعة كوابل المطر، تصیب البر و الفاجر
اینطور نیست كه گفتی! خوبی كردن باید مانند رگبار باران باشد كه به نیكان و بدان برسد. (1)


اگر خدا هم بنا بود برای خوبی كردن به ما، دنبال آدم های اهل و شایسته می گشت، آیا هیچكدام از داشته های امروزمان برایمان می ماند؟
 فرهنگ غلطی است كه ما موقع كمك كردن نگاه میكنیم كه مثلا طرف آیا خودش میتونه این كار رو بكنه یا نه.
به عنوان مثال حتما باید روی هشتاد سال باشه تا در وسایل نقلیه عمومی بهش جا بدیم.
حتما باید علیل باشه تا بهش پیشنهاد كنیم كمی از وسایلش رو تا جایی براش ببریم.
دركل باید بیچاره شده باشه و تمام راه ها به روش بسته شده باشه تا ما آستین بالا بزنیم و كمكش كنیم.
به كسی بنزین میدیم كه روی ده كیلومتر با پمپ بنزین فاصله داره.
باید یك دست و یك پا نداشته باشه تا در پنچرگیری ماشین كمكش كنیم.
و ...
اما حقیقت این است در كمك كردن، ما كه كمك می كنیم مهم هستیم نه كمك شونده.
كمك كردن است كه فضیلت است و لیاقت و سعادت میخواهد نه مورد كمك واقع شدن!
پس اگر جایی به دلت نیافتاد كه گره از كسی باز كنی، نگو روزی اش نبود؛ نگو لیاقت نداشت؛
بگو روزی من نبود. من لیاقت نداشتم.
امام صادق (ع) فرمودند:
اعلم أن كل صنیعة صنعتها إلی أحد من الخلق فإنما اكرمت بها نفسك و زیّینت بها عرضك
بدان هر كار خیری كه در حق خلقی از مخلوقات خدا انجام دادی، با این عمل در حقیقت نفس خودت را تكریم كردی و روح خودت را زیبا ساختی. (2)

...............................
1. تحف العقول، ص 246
2. الجعفریات، ص236



نویسنده : جنات .
تاریخ : جمعه 24 آبان 1392
نظرات
چرا جملاتی مثل
چه غذایی رو دوست داری؟
فصل مورد علاقه ات چیه؟
از چه رنگی خوشت میاد؟

تبدیل شده اند به سوالات کلیدی ما در آشنایی ها و یافتن این نکته ی مهم که آیا ما باهم اشتراک شخصیتی داریم یا نه؟
گاهی در مواجهه با این سوال های نخ نما که اتفاقا در موقعیت های حساس و استراتژیکی مثل انتخاب دوست یا حتی همسر، پرسیده میشه؛ آدم بی اختیار یاد باغ وحش و ساکنان اش می افتد!


مثلا این سوال های کلیدی را از خرگوش ها اگر بپرسید؛ به شما جواب خواهند داد:
هویج - تابستان - نارنجی
و همین طور گوسفندها، سنجاب ها، فیل ها و خرس ها و ... همگی برای این سوال ها پاسخی دارند.
بعد ما هم همین ها را از هم بپرسیم؟
که بعد من جواب بدهم قرمه سبزی
و تو بگویی چه تفاهمی! من هم می میرم برای قرمه سبزی؟!
تو اگر خیلی مَردی بگو چقدر تحمل غذایی را داری که دوستش نداری؛
رنگی که از آن متنفری؛
و فصلی که حس خوبی به تو نمی دهد؛
اگر سوال های کلیدی شخصیت شناسی مان با ساکنان باغ وحش یکی باشد؛ لابد جایمان هم باید یکی باشد دیگر!!!



نویسنده : جنات .
تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392
نظرات

 

اول یه خاطره بگم.

مسجد بودم. قرآن رو از توی قفسه برداشتم و نشستم تو صف نماز. از اونجایی که فقط کلید خونه همراهم بود و کیف نداشتم، قرآن رو روی زمین گذاشتم.

نماز اول که تموم شد، بغل دستی ام که شاید لحن بدی هم نداشت، بهم گفت:

«قرآن رو زمین نذارید بی احترامیه گناه داره.»

و کمی بعد هم قرآنم رو برداشت گذاشت روی کیف بغل دستی خودش.

با اینکه حق با او بود به من خ برخورد!

 

بعدتر با خودم مرور کردم جمله هایی رو که خودم ازشون استفاده می کنم تا چیزی رو به کسی تذکر بدم.

دیدم واقعا نیاز هست که این جمله ها که قراره عادتی رو از سر کسی بیاندازند، راه زندگی کسی رو عوض کنند، یا حتی گاهی رفتار کوچکی رو اصلاح کنند؛ مهندسی شوند.

باید با کمی خلاقیت، فکر کنیم به اون تک جمله ای تأثیر گذاری که میخواهیم بگوییم.

مثال می زنم:


تصور کنید شما سر قضیه کوچکی مثل شلختگی با هم اتاقی خوابگاه تون، برادر و خواهرتون، همسفرتون، همسرتون ... مشکل دارید.

می خواهی بهش بگی آقا جورابت رو ننداز وسط اتاق خفه شدیم!

لازم نیست از نظم در اسلام، رعایت حقوق همسایه، حق الناس یا سایر مفاهیم دینی مایه بگذاری.

فقط زبانت رو شیرین کن. رفتارت رو قشنگ کن. و کمی خلاقیت به خرج بده.

 

خم شو دست مبارک ات رو بزن به اون منبع ِ تمام ِ میکروب های عالم و لوله اش کن بذارش یک گوشه ای. همزمان هم بهش بگو «آقا با اجازه ما جوراب محترم شما رو این گوشه میذاریم.»

 

چند بار کردی و نشد، روش رو عوض کن. طور دیگه ای بگو:

«در آخرین تحقیقات علمی اثبات شده که بوی جوراب به مراتب کشنده تر از بوی سیگاره!»

«آقا! این لنگه جورابت رو از زندگی ما بکش بیرون.»

«دیشب بدجوری دلم هوای تابستون و تعطیلات و شمال و اینا کرده بود. اتفاقا وقتی خوابیدم خوابش رو دیدم. کنار دریا بودم و نسیم خنک و ساحل و آب و .... یک نفس عمیق کشیدم هرچی بوی پا و جوراب تو اتاق بود اومد تو حلقم!»



نویسنده : جنات .
تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392
نظرات


از وقتی كه پای اتوبوس قم - تهران بودیم داشتم فكر می كردم كه چطور به این دخترخانومی كه مثل ما تو صف ایستاده بود بگم كه موهاش رو بپوشونه. طوری كه عوارض كمتری داشته باشه.

سوار كه شدیم درست صندلی پشت سرش رو انتخاب كردم كه اگر به نتیجه ای رسیدم نزدیكش باشم.

یك كم كه گذشت یك آقایی با لحن عصبانی همیشگی مردها بهش گفت : خانوم موهاتو بپوشون!

ظاهرا دختره خواب بود یا خودش رو به خواب زده بود و محل نگذاشت.

آقاهه غرغر كنان برگشت و گفت كره انگار! اصلا به روی خودش نمیاره!

كمی گذشت رئیسش بهش زنگ زد و ظاهرا داشت بخاطر مسئله ای توبیخش می كرد. دختره هم لم داده بود گاهی موافقت می كرد و گاهی مخالفت (تو پرانتز بگم كه هیچ موجودی جز زن ها نمی تونن وقتی با رئیس عصبانی شون صحبت می كنن لم بدن و ریلكس باشن!)

دیدم كه این وسط ها روسری اش دیگه رسماً داره از سرش می افته و خیلی خیطه اگر با این چادر و روسری سفتی كه بستم هیچی بهش نگم و مثل هویج اینجا بشینم.

بلند شدم و سرم رو خم كردم در گوشش گفتم: عزیزم! داره می افته

گفت: چی؟

گفتم: روسری!

همین!

لبخند زد و روسری اش رو در حد مقبولی كشید جلو

حرم امام خمینی من و شوهرم پیاده شدیم. و همون دختر خانوم 180 درجه روی صندلی اش برگشت و بهم نگاه كرد. و به هم لبخند زدیم.

حقیقتاً من هیچ چیزی نگفته بودم غیر از 3 – 4 كلمه ی ناقابل!


نویسنده : جنات .
تاریخ : جمعه 26 مهر 1392
نظرات

برداشت اول:نوح

نوح بر روی عرشه ی كشتی ایستاده بود و كشتی بر روی دریای متلاطم.

عده ی كمی با او در كشتی بودند و اكثر مردم در میان امواج دست و پا می زدند.

از آن جمعیت در حال غرق شدن، یكی بود كه پاره ی تنش بود. پسرش بود.

نوح 950 سال داشت و شاید صدها سال بود كه پدر این پسر بود!

صدها سال بود كه او پاره ی تنش بود و طاقت نداشت ببیند پسرش در مقابل چشمانش غرق می شود.

به آسمان نگاه كرد و گفت: خدایا! پسرم!

 

برداشت دوم: خدا

خدا چشمان خیس نوح را دید. كسی كه 950 سال بود كه از خدا می گفت و مسخره می شد.

خدا به نوح گفت: او ربطی به تو ندارد.

او پسر تو نیست.

چیزی كه نمی دانی و نمی شناسی از من نخواه.

مباد كه چون جاهلان سخن بگویی.

 

برداشت سوم: نوح

نوح نه پا به زمین كوبید. نه عذر و بهانه آورد. نه توجیه كرد و نه اصرار!

نگاه از آسمان دزدید و گفت:

مرا ببخش!غلط كردم! *

 

برداشت چهارم: ما

عكس العمل نوح  در مقابل انتقاد خدا، تنها پذیرش بود.

اگر كسی از ما انتقاد كند، ما چه عكس العملی نشان می دهیم؟

تكذیب می كنیم؟ از حیثیت مان دفاع می كنیم؟ بهانه می آوریم یا اینطور بی حاشیه می پذیریم؟

 

 ................................

برگرفته از آیات 45 تا 47 سوره ی هود